من خالیم،اين که چیزعجیبی نیست
اين هزارمين وبلاگي است كه كلنگ افتتاحش رامي زنم ونمي دانم كي حذفش خواهم كرد!
فلسفه وجود ونابودي 999تاي قبلي را يادم نمي آيد
من خيلي چيزها يادم نمي آيد
مثلا نامم را
وچيزهايي را كه دوست داشته ام
واينكه اينجا چه كار ميكنم
ويادم نمي آيد چگونه آدمي بودم وچگونه آدمي بايد باشم
براي همين هرروز صبح اتوبوس ها نعش مرا به جايي مي برند كه ميله هايش سبزاست وكلي درخت دارد ومي گويند باكلاس است وهمه دانشگاه صدايش مي كنند
كاش كسي هم مرا صدا مي كرد تا نامم را به خاطر بياورم
اين روزها خيلي مي ترسم
از همه چيز
ازحرف زدن
ازسكوت
ازنفس كشيدن
ازگريستن
ازسايه
ازكسي كه شبها توي آينه به من زل مي زند
ودلم ميخواهد دستان مهربان كسي را محكم بچسبم وپشتش قايم شوم
اما....
اينجا نه مي خواهم خاطره دانشجويي بنويسم چراكه نه دانشجوام نه خاطره دارم
نه مي خواهم از تخصصي ترين تا عمومي ترين حرفاي رشته ام را بزنم چون نه سوادش را دارم نه حوصله اش را
تازه آن وقت ها كه جوان تر بودم ازاين كارها زياد كرده ام!
نه مي خواهم شعرهاي سطحي وعمقي مورد علاقه م را داد بزنم و مورد نفرت ها را نقدكنم
نه مي خواهم ازناكاميم درعشق بگويم
اصلا اينجا قرار نيست چيزي بگويم
قرار نيست خبري باشد
فقط مي خواهم اينجا سكوت كنم
وقتي درخانه نشود سكوت كرد
دردانشكده نشود سكوت كرد
درسايت وكتابخانه وآزمايشگاه نشود سكوت كرد
در پارك مطالعه نشود سكوت كرد
پشت تلفن نشود سكوت كرد
توي اتوبوس نشود سكوت كرد
آن وقت مجبوري بيايي وبلاگ بزني وسكوت كني
آن قبل ترها
آن موقع ها كه جوان بودم!
آن موقع ها كه براي دانشگاه رفتن انگيزه داشتم
آن موقع ها كه سرشار بودم ازعشق
آن موقع ها نمي ترسيدم!
حالا به رسم همان موقع ها مي خواهم اينجا هرچه دلم خواست سكوت كنم وهرطوري كه دلم خواست وهروقت دلم اراده كرد بشكنمش
اگردلم خواست و يك شعرنوشت دليل نمي شود همه ازآن سبك خوشش بيايد يا نيايد بقيه شعرهاي آن شاعر را دوست داشته باشد يانداشته باشد
ودلم ميخواهد آدرس وبلاگش را به همه بدهد
به دوست ودشمن
به آشنا وغريبه
اصلا ميخواهم وبلاگ را به نام دلم كنم
هرچه خودش صلاح بداند
اين هم تقديم به من:
هرروز همینی تو کجا عشق کجا !؟
منفورتــَــرینی تو کجا عشق کجا !؟
«آدم» نتوانست که عاشق باشد
ای سیب زمینی ! تو کجا عشق کجا !؟
